سینما
سینما و سینما و سینما
                                                        
درباره وبلاگ

با سلام و خوش آمد به شما بازدیده کننده گرامی
امیدوارم لحظات خوبی رو در این سایت تجربه کنید
با آرزوی بهترین ها
مدیر وبلاگ : علی اکبر رنجبر
مطالب اخیر
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داغ کن - کلوب دات کام

نگاهی به فیلم سینمایی  Allied (2016)  اثر رابرت زمه کیس

اثر تازه ی رابرت زمه کیس یعنی متفقین را می توان " در امتداد یا ادای دینی به کازابلانکای مایکل کورتیز" دانست . دو جاسوس درگیر در جنگ جهانی دوم ، در خلال انجام ماموریتشان برای کشتن سفیر آلمان نازی در کشور مراکش و شهر نوستالژیک کازابلانکا ، عاشق یکدیگر می شوند . سه هفته پس از انجام موفقیت آمیز ماموریتشان با هم ازدواج می کنند ، حدود نه ماه بعد در میان بمباران شهر لندن دخترشان را به دنیا می آورند و یک سال بعد در حالی که در کشاکش جنگ روزگار به سر می برند خبری ناراحت کننده همه چیز زندگیشان را وارد فازی جدید می کند . ماریان ( با بازی ماریان کوتیار )  جاسوسی دو جانبه است که برای ارتش نازی کار می کند .

بررسی موضوع بینامتنیت در اینجا می تواند به درک هر چه بهتر جریان کلی داستان کمک کند .

پیرنگ اصلی فیلم متفقین همین جور که اشاره گردید بر اساس فیلم کلاسیک و البته نوستالژیک مایکل کوتیز یعنی کازابلانکا پایه گذاری گردیده است . علاوه بر وقوع یک سوم ابتدایی فیلم در کازابلانکا و درگیری جنگی البته به دو از جبهه های جنگ جهانی دوم ، شکل گیری رابطه بین شخصیت ها و صد البته جدایی آنها از یکدیگر ( که البته به دو روش متفاوت صورت می گیرد ) همگی دارای المان ها و نشانه هایی هستند که ما را از متفقین زمه کیس به کازابلانکای مایکل کورتیز ارجاع می دهد . ارجاعاتی که علاوه بر زنده کردن یاد و خاطره ی یکی از عاشقانه های برتر تاریخ سینما ، به خوبی در متن اصلی اثر جای می گیرد و مخاطبانش را البته با تلخی قابل حدس پایانیش ، در کل راضی نگه می دارد . پایان بندی ایی که بیش از هر المان دیگری ما را به کازابلانکای کورتیس متصل می کند . پایان بندی مشابهی که در هر دو با مرگ یکی از نیروهای نازی مواجه ایم اما تنها جایی که به نظر می رسد متفقین از کازابلانکا پیشی می گیرد همین پایان بندی اثر زمه کیس است . خودکشی جاسوسی که فدا کردن زندگی خود را به ادامه ی زندگی خانواده اش ترجیح می دهد ، چیزی است که در عین دردناکی ، حسی متفاوت را به متفقین تزریق می کند که شاید اثر عاشقانه ی کورتیز فاقد آن می باشد .

در کنار حس متفاوت و در عین حال نوستالژیکی که متفقین به مخاطبانش هدیه می کند پرداخت سطحی روابط دو شخصیت اصلی داستان و یا مطرح کردن بسیار سطحی روابط هم جنس گرایی ( لزبینیسم ) مواردی هستند که توجه بیشتر و عمیق تر به آنها می توانست این اثر زمه کیس را به جایگاهی رفیع تر برساند .

 متفقین شاید در قیاس با آثاری همچون چه کسی برای راجر ایبرت پاپوش دوخت ؟ و یا فارست گامپ جایگاه ویژه ای در کارنامه رابرت زمه کیس پیدا نکند اما بی شک پایه گذاری کلیت پیرنگ این اثر بر اساس یکی از آثار برتر کلاسیک تاریخ سینما یعنی کازابلانکا ، می تواند احساس ویژه و متفاوتی به این اثر بخشد که تجربه ای منحصر به فرد به علاقه مندانش خصوصا علاقه مندان جدی سینما هدیه می کند .

 





نوع مطلب : نقد و بررسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




"هفت میلیارد رویا و یک زمین....یک زمین و دیگر هیچ"


یکی از فیلم های مهم و البته مورد علاقه ای که نگارنده در سال اخیر دیدم اثر تازه و جاه طلبانه ی کریستوفر نولان بود.بین ستاره ای.فیلمی در رابطه با تلاش یک فضانورد بازنشسته برای یافتن سیاره ای که دارای قابلیت حیات باشد.حیاتی که جنبه های گوناگونی را از قبیل دارا بودن اکسیژن،وجود آب و قابلیت کشت از جمله ی مهمترین اونها به شمار می رود.در دنیای متصور شده در فیلم بین ستاره ای ما با فضایی ناامید کننده مواجه ایم.طوفان های متعدد و مخرب شن،از بین رفتن قابلیت کشت و کشاورزی (به جز ذرت ) دو مورد از مهمترین مواردی است که مدت هاست انسان ها را به فکر یافتن جایی دیگر برای ادامه ی حیات انداخته.البته نه ادامه ی حیاتی که شامل همه ی انسان ها شود.بلکه حیات محدودی که تنها انسان هایی محدود شانس دست یافتن به آن را خواهند داشت.نگاهی به مشکلاتی که در بین ستاره ای از زمین کره ای تقریبا غیر قابل سکونت ساخته ما را با حقیقتی تلخ مواجه می کند.این حقیقت که انداختنن نگاهی سر سری به اطراف می تواند نشانه هایی جدی از همان عوامل مخرب را به ما نشان دهد.ژانر علمی تخیلی فیلم بین ستاره ای می تواند جنبه های علمی و جلوه های ویژه کامپیوتری اثر را شامل شود اما ترسیم عوامل مخرب که از زمین کره ای تقریبا غیر قابل سکونت ساخته یکی از رئال ترین درون مایه هایی است که شاکله ی اصلی این درام را شکل می دهد.واقعیتی ملموس برای همه ی ما.مهمترین سوالی که میتوان از هر انسانی که بر روی این کره ی خاکی زیست میکند پرسید این است که آیا دوست دارند در واقعیت خودشان و خانواده هایشان دچار قصه ای همچون فیلم بین ستاره ای شوند؟من به عنوان یکی از همان انسان ها به هیچ وجه راضی به تن دادن و مواجه با چنین واقعیتی نخواهم شد.چرا که می دانم نه از پس رانندگی یک فضاپیما بر می آیم که با رفتن به دنبال سرابی فضایی، شانس اندک خود را برای نجات خانواده ام امتحان کنم و نه از روابطی برخوردارم که احتماالا می تواند مرا به سیاره ی قابل سکونت بعدی برساند.

پس چه کار باید کرد؟

در این مورد به نظرم بهترین کار این است که دست  روی دست بگذارم.درست مثل یک شیرازی اصیل.راه کار خیلی از مشکلات در بسیاری از موارد در عمل و اقدامات عملیاتی جدی خلاصه می شود اما به نظرم یکی از راهکارهایی که می تواند ما را از مواجه ی با آینده ی شوم غیر قابل سکونت شدن زمین،نجات دهد انجام ندادن خیلی از کارهای ریز و درشت است.تولید نکردن آشغال که خود معلول خیلی از " نکردن " ست.آلوده نکردن هوا،کاهش فعالیت های صنعتی گوناگون،مدیریت استفاده درست از آب،حفظ منابع طبیعی از قبیل مرداب ها و تالاب ها و دریاچه ها و جنگل ها و خیلی از " ها " های دیگر

.این نکردن ها که در ذاتش یک اقدام عملیاتی جدی نهفته است یکی از هزاران راهکار عملی است که می تواند خیال همه ی ما را از آینده تا حدودی مطمئن تر کند.من نمی دانم این چه درد و مرضی است که ما انسان ها به آن دچاریم.لذت نابود کردن داشته های سهل الوصول و تلاش برای بازسازی دوباره ی آنها یکی از هزاران مواردیست که از ما انسان ها موجوداتی بس خطرناک ساخته است.موجودی که انگار خیلی از اقداماتش(عمدتا مخرب) نسبت به تفکراتش جلوترند.حرف بدی می زنیم و بعدش باید مدت ها برای درست کردن اعتبار و اعتماد از دست رفته تلاش کنیم.تازه در بهترین شرایط تنها جزئی از مشکلات رفع می شوند.این را باید به یاد داشته باشیم که اعتبار و اعتماد از دست رفته هیچ گاه مثل زمان اولش ترمیم نخواهد شد.

هفت میلیارد رویا و یک زمین.

این شعاریست که امسال برای روز جهانی محیط زیست انتخاب گردیده.اما به نظرم مشکل ما در رویاهای این هفت میلیارد موجود خطرناک نیست.مشکل در اقداماتی خلاصه می شود که عمدتا در راستای تحقق همان رویاها صورت می گیرد.رویای اندوختن ثروت،رویای تبدیل شدن به قدرتی صنعتی،رویای کشف دنیاهای ناشناخته.تمامی که ندارد.می شود هفت میلیارد رویا را متصور شد تازه اگر این موجودات خطرناک لطف کنند و از جاه طلبی هایشان بکاهند.اگرنه خیلی از آنها از  جمله خودم شبانه روز دهها رویا و آرزوی دور و نزدیک را برای خود متصور می شویم که می تواند تاثیرات بلند مدت بی بدیل و مخربی را به همراه داشته باشد.پس بیاید نکنیم.یادتان که نرفته.در بسیاری از موارد راز موفقیت در دست روی دست گذاشتن خلاصه می شود و بس.یکی از راهکارهای مناسب برای تحقق بهترین ها ،رویا نداشتن است.عجیب است نه؟

به امید روزی که شعار روز جهانی محیط زیست این باشد.یک رویا و یک زمین.

نه به نظرم هنوز زیاد است.

"یک زمین و دیگر هیچ"

این بهترین چیزیست که میتوانم رویا میکنم.روزی که به این حقیقت مهم برسیم که در این هستی تنها همین یک زمین برای ما وجود دارد،روزیست که خیلی از مشکلات ما حل خواهد شد.گاهی وقت ها " نکردن " و گاهی " نداشتن " بهتر می تواند به ما کمک کند.البته اگر قبلش لحظه ای به آن فکر کنیم.یادتان که نرفته.گاهی یک ساعت تفکر بهتر ازهفتاد سال عبادت است.

 





نوع مطلب : دل نوشته های پراکنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :





"این یک فیلم نیست"

نوشتن در مورد فیلمی که به عمد حداقل اطلاعات را برای رسیدن به یک جمع بندی منطقی در اختیار تماشاگرش قرار می دهد کار راحتی نیست.فیلم کنجکاوی برانگیز محمد شیروانی یکی از آن فیلم ها به شمار می رود.فیلمی که حتی قطعی ترین واقعیت های موجود را به بازی می گیرد.یکی از آن واقعیت های قطعی ایی که در نگاه اول به نظر می رسد غیر قابل خدشه می باشد " فیلم " بودن این فیلم سینمایست.این اثر هنری که به نوعی در تلاش است مرز باریک میان واقعیت و رویا یا اوهام را برای مخاطبش به تصویر درآورد به نحوه ناامید کننده ای مبهم است.ناامیدیی که باعث می شود حتی مخاطب در فیلم بودن این اثر دچار تردیدی جدی شود.



ادامه مطلب


نوع مطلب : نقد و بررسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 21 خرداد 1394 :: نویسنده : علی اکبر رنجبر

از مستندها شروع میکنم:
پ مثل پلیکان/پرویز کیمیاوی/60
با در نظر گرفتن زمان ساخته شدن فیلم(1351) و محدودیت های فنی گوناگون که به وضوع در کیفیت اثر تاثیرات خودشو نشون میده ،ما با یکی از آثار قابل توجه و تاملی مواجه هستیم که روایت شخصیت پیر و از جامعه بریده ی خودشو در بستر دلنشینی از عشق روایت میکنه و تاثیرات قابل توجه ای رو از خودش به جا می گذاره.
البته چیزی ه به نظرم یه خورده از تاثیری گذاری کار کم میکنه ساختگی بودن خیلی از اتفاق ها و گل درشت بودن خیلی از دیالوگهاس که یه خورده ر مغایرت با تصویریست که به مخاطب عرضه میشه.
به نظرم مهمترین عامل در تاثیرگذاری یه مستند میزان وفاداری اون به " واقعیت " ی است که تلاش داره اونو به مخاطبش عرضه کنه.حالا دنیای اثر هر چقدر از این محور و اصل اساسی فاصله بگیره قاعدتا تاثیری گذاری کار کمتر خواهد شد.و این فاصله گیری از واقعیت مهمترین موضوعیست که از تاثیر گذاری " پ مثل پلکان " تا حدودی کم میکنه.

این یک فیلم نیست / جعفر پناهی / 75
به نظرم فیلم با بهترین نمای ممکن شروع میشه.نمایی ثابت از یه میز که ملزومات یه صبحونه روش چیده شده.در حالی که به گوش رسیدن صدای آژیر ماشین های پلیس در همون ابتدا احساس تشویش خاصی رو به فیلم اضافه میکنه اما آغازی که مهترین موضوعش بررسی یکی از اعمال ساده ی هر انسانی در اول هر روز می باشد(خوردن صبحانه) به نظرم بهترین آغازیست که میتونیم از طریق اون یه درون مایه ی مهم رو به کلیت اثر تعمیم بدیم.بررسی روزمرگی یه کارگردان شناخته شده که گرفتار در یه چهاردیواری راهی جزء برجسته کردن موضوعات روزمره واسش نذاشته.
خیلی این مستند رو یه اثر سیاسی قلمداد میکنن اما به نظرم مستند " این یک فیلم نیست " بیش از هر چیز در رابطه با ستایش سینما و کارگردانیست.
حسرتی که در نگاه پناهی زمانی که در حال خوندن فیلمنامه تایید نشده اش برای لحظه ای اشک رو تو چشماهی اون میاره بیش از هر چیز دیگه ای میتونه در رسیدن مخاطب به درون مایه ی کلی اثر بهش کمک کنه." اینجوری که نمیشه فیلم ساخت " و بلند شدن و دور شدنش از دوربین.این همه ی اون چیزی هست که به نظرم پناهی به خاطرش از دوست مستند سازش دعوت میکنه تا روایتگر یکی از مستندهای قابل تامل چند سال اخیر کشورمون بشن.
در کنار همه ی این موارد تقدیم کردن فیلم به همه ی " سینماگران ایرانی " که علارغم همه ی مشکلات و محدودیت های موجود پیگیر آرزوهای تصویری خودشون هستند مهر تایید ی بر این موضوع می باشد.
احساس تشویش همیشگی حاکم بر فیلم چیزی هست که حتی در تیتراژ پایانی اثر به چشم میاد.
............     ............
............     ............
این همه ی اون اسامیست که پناهی ازشون به خاطر کمک بهشون در ساخته شدن فیلم کمک میکنه.

سلام سینما/محسن مخملباف / 80
اگه عشق به سینما درون مایه ی پنهان " این یک فیلم نیست " بود این موضوع در بارزترین شکل ممکنش در مستند تاثیرگذار سلام سینما نمایانگر است.
مخملباف برای ساخت اثر تازه اش به دنبال تعدادی بازیگر میگردد و حضور چیزی در حدود 5 هزار نفر برای تست دادن همه ی اون چیزیست که به راحتی میتونه عشق بی نهایتی رو به سینما و بازیگری به مخاطبش عرضه کنه.
نقدهای جدی ایی که خود مخملباف به خودش و سایر هنرمندان وارد میکنه خیلی جای توجه داره.
" انسان بودن یا هنرمند بودن؟؟؟"
این دو خطی موازی از دیدگاه مخملباف مثل اینکه هیچ وقت قرار نیست با همدیگه تداخلی داشته باشن.

زندگی در یک روز /کویین مک دونالد / 80
در آغاز ژوئیه ۲۰۱۰ سایت ویدیویی یوتیوب از کاربران خود خواست که در روز ۲۴ ژوئیه ۲۰۱۰ از زندگی خود و پیرامون خود با دوربین دیجیتال فیلم بگیرند و برای این پایگاه اینترنتی بفرستند. بیش از ۸۰ هزار نفر از سراسر جهان برای یوتیوب کلیپ ویدیویی فرستادند، که شامل ۴۵۰۰ ساعت مواد تصویری بود. کارگردانی و تدوین فیلم را کوین مک‌دونالد، فیلمساز بریتانیایی به عهده گرفت. مک‌دونالد و دستیارانش از کل کلیپ‌های ارسالی کاربران یوتیوب ۲۵۰ دقیقه را به عنوان پایه فیلم قرار دادند و از ترکیب و پیوند آنها مجموعه‌ای هماهنگ و بامفهوم بیرون کشیدند. در نسخه نهایی تصاویری از ۴۰۰ فیلم ویدیویی گوناگون به کار رفته و درونمایه و کیفیت تصویری فیلم‌ها کاملاً متفاوت است.
عالی و قابل تعمل.همه ی اونچه که از یه مستند میشه انتظار داشت.

حالا فیلم ها:
سالی پر از خشونت / جی سی چاندور / 65
همون بازی همیشگی تاج و تخت.با یه اسکار ایزاک فوق العاده و جسیکا چستین متفاوت.

دایره / جعفر پناهی / 25
بزرگترین مشکل فیلم به نظرم بر میگرده به تاثیر معکوسی که از خودش به جا میگذاره.فیلم به معنای واقعی کلمه به دنبال ایجاد همدلی مخاطب با زنان رنج دیده ی ایرانیست، اما به نظرم تنها به یه ترحم سطحی از هدفش اولیش دست پیدا میکنه و به جای خدمت خیانتی بزرگ به زنان داستان خودش میکنه.
اونچه بیش از همه ناراحت کنندس نه مرد سالاری دنیای فیلم که نگاه دیکتاتور گونه ی پناهی در قالب خالق دنیای اثر هست.




نوع مطلب : نقد و بررسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




تلخی بی پایان.....

می شود اثر تازه ی زویاگینتسف روس را از دیدگاه های گوناگونی مورد بررسی قرار داد.
می شود با دیدن تصاویر چشم نواز از طبیعت سرد و زمستانی روسیه که نمود خوبی از  حال و هوای روابط بین شخصیت های داستانی به مخاطب می دهد کار فیلمبرار فیلم را تحسین کرد و به او آفرین گفت.
می شود با دین بازی های سرد و بی احساس شخصیت های داستان که به نوعی تکمیل کننده ی طبیعت سرد حاکم بر فیلم است بر بازیگران فیلم درود فرست.
می شود به عنوان یک منتقد سیاسی از این همه افشاگری ها لذت برد و سیاسیون و سیاست حاکم بر روسیه را از گذشته تا اکنون را مورد نقد حتی غیر منصفانه قرار داد و با ارائه ی نمونه هایی زنده از شخصیت های داستان برای تایید گفته های خویش "مستندات" آورد.
می شود به عنوان یک انسان خسته از مذهبیون و حاکمین کلیسا با شخصیت نیکولای و حتی وکیل داستان احساس همدردی کرد و بر نفرت خود از افرادی که از قدرت خود چه در مقام یک شهردار باشد و یا وکیل یا قاضی و یا مامور پلیس و حتی کشیش،افزود و وضع و اوضاع نابسمان را چه در زمینه های فردی و چه اجتماعی به دیگران نسبت داد و از این طریق حاشیه ای امن حتی در حوزه ی روانی برای خود ایجاد کرد تا باز مثل خیلی های دیگر همه را در وضع و اوضای نابسمان موجود مقصر دانست جز خود.
می شود خیلی ساده به بارزترین محتوای فیلم که همان تلاش بی نتیجه انسان در برابر سیستمی فاسد است اشاره داشت و با اشاره به سرنوشت همراه با شکست همه ی انسان های نسبتا خوب داستان از نیکولای و همسرش گرفته تا دوست خیانت کار وکیلش،باز بالا بردن دست ها را به مبارزه و حتی امتحان شانس خود ترجیح داد.
و حتی می شود به عنوان یک دوستدار طبیعت (که نقش مهمی چه از لحاظ بصری و چه از لحاظ محتوایی در فیلم دارد) از هجوم همه جانبه ی صنعت و منفعت که با کنار زدن خانه های چوبی و قدیمی دارد روز به روز عرصه را برای تنفس حیات طبیعت تنگ می کند گله کرد ،و تنها گله کرد و همچون نیکولای تصمیم گرفت به شیشه ی ودکای خود پناه برد تا اینکه مبارزه را به عنوان اصلی اساسی در ادامه ی حیات خود و خانواده خود برگزید.
در مقایسه بین این فیلم با فیلم هایی که قبلا دیده بودم ناخودآگاه توجه ام به 400 ضربه فرانسوا تروفو جلب شد.400 ضربه ای که برتری های زیادی نسبت به لویاتان دارد،اما شاید بارزترین آن تلاش حتی بی سرانجام و عدم قبول شکست شخصیت اصلی داستان است.پسر بچه ای که علیه سیستم مخالف خودش می جنگد و اگرچه به نتیجه ای نمیرسد اما همین تلاش بی سرانجام مخاطب را راضی می کند که تلاشش را به خرج داد.
فرانسوا تروفو  در400 ضربه تقریبا تمام سیستم حکومتی حاکم را از پلیس و آموزش و پروش گرفته تا خانواده را مورد هجوم قرار می دهد اما برای این حمله از شخصیتی منفعل و دست بسته استفاده نمی کند.اما زویاگینتسف کسانی را به جنگ با سیستمی فاسد فرا می خواند که جز در یک سوم ابتدایی داستان که اتفاقا  ماندگارترین بخش داستان هم به شمار می رود در سایر موارد عملا دست هایشان را به نشانه ی تسلیم بالا برده اند
وکیل داستان فرار را بر قرار ترجیح می هد.نیکولای شیشه ی ودکایش را بر می گزیند و همسرش مرگ را.
در لویاتان کسی نیست که در مقام قهرمانی امروزی مشکلات موجود را به چالش بکشد و این انفعال بیش از اندازه شخصیت ها در برابر قدرت بیش از اندازه ی سیستم،مخاطب را با یک سرخوردگی و ناامیدی محض روبه رو می کند.درست بر خلاف 400 ضربه که علارغم همه ی شکست ها ،باز تصویر بی پایان از دریا در آن نمای پایانی جای یک کورسوی اندک برای مخاطب باقی می گذارد و آنرا برای همیشه در ذهن مخاطب ماندگار می کند.
تلخی بی پایانی که در دریای لویاتان موج می زند ماندگاری آنرا در ذهن مخاطب به حداقل می رساند که در این میان زویاگینتف و فیلمنامه کم رمقش بیشترین نقش را دارند.
 
علی اکبر رنجبر
 



نوع مطلب : نقد و بررسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




از این به بعد در نگاهی خلاصه به سکانس های برتر موجود در فیلم های گوناگون می پردازیم.سکانس هایی که عمدتا به دلیل انتقال اطلاعات و افشای رازها نقشی موثر در روند پیشرفت دراماتیک داستان ایفا می کنند.


August:Osage Country 2013:
انتخاب یک سکانس به خصوص از میان سکانس هایی که با بهم پیوستنشان یکی از دیدنی ترین و البته دردناک ترین فیلم های سال 2013 را می سازند کار آسانی نیست.
فیلم August:Osage Country از جزئیاتی به شدت مسنجم تشکیل گردیده که بهم پیوستنشان در یک کل واحد فیلمی تاثیر گذار و مانگار را می سازد.از بازی های به شدت خوب بازیگرانش گرفته تا میزانسن و دکوپاژ فوق العاده ی کارگردان و تصویر برداری بسیار خوبش.اما آنچه که بی شک در تاثیرگذاری این فیلم نقشی به سزا ایفا میکند مربوط می شود به فیلمنامه این اثر.
فیلمنامه ای سرشار از لحظات تلخ و شیرین.لحظاتی که به طرز باورنکردنی ایی در آن واحد لبخند را بر لب مخاطبش می گذارد و لحظه ای بعد با تمام بی رحمی تمام آن سرخوشی را از بین می برد.
همانگونه که عنوان شد این فیلم از سکانس های خوب بسیاری تشکیل گردیده که هر کدام می تواند عنوان سکانس طلایی را به خود اختصاص دهد.
از صحنه ی رقص مریل استریپ بعد از مرگ شوهرش در حالتی پریشان گرفته تا صحبت های سه خواهر در رابطه با نگداری از مادر و،رو شدن رازی بزرگ توسط خاله ی خانواده و سرانجام پناه بردن مریل استریپ از تنهایی به آغوش خدمتکار هندی ایی که هیچ احترامی برایش قائل نیست.
اما در میان همه ی سکانشس های خوب این فیلم مایلم بصورت ویژه اشاره ای داشته باشم به بلند ترین صحنه ی فیلم که مربوط می شود به خوردن ناهار توسط همه ی اعضای خانواه بعد از مراسم خاکسپاری.صحنه ای طولانی (حدودا 18 دقیقه) که نه تنها نقشی موثر در پیشبرد حوادث دراماتیک بعد از خودش دارد بلکه از قدرتی بسیار خارق العاده در زمینه ی کارگردانی و ایجاد تداوم صحنه برای تاثیرگذاری هر چه بیشتر بر مخاطبش داراست.
صحنه ای که به خاطر انتقال اطلاعات از خلق و خو و حقیقت وجودی شخصیت هایش و از همه مهمتر روابط میان شخصیت ها از اهمیت بسیاری برخوردار است.روابطی که شاید در نگاه اول چندان مهم و جالب توجه به نظر نرسد اما در ادامه با برداشت هایی مناسب معنا و مفهوم خاص خود را پیدا می کند.نمونه اش انداختن ظرف غدا توسط پسرخاله ی خانواده و برخورد تند مادرش با اوست که در ادامه ما به دلیل این رفتار به شدت تند پی میبریم و تاثیرگذاری آن صحنه ی خوردن ناهار بیش از پیش در ذهنمان تکرار می شود.و یا قسمت مربوط به عا خواندن بزرگ خانواده که به نوعی نمایانگر سادگی و پاکی و صداقت رونی مرد دارد که باز در ادامه و در صحنه ی صحبت و دعوای با همسرش ر دفاع از پسرش، به گونه ای هنرمندانه دچار برداشتی مناسب می شود.
خلاصه آنکه فیلم August:Osage Country فیلمیست به شدت تاثیرگذار(حداقل برای من) که می توان به آن لقب شاهکاری ندیده شده را نسبت داد.




نوع مطلب : سکانس طلایی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




عشقی واقعی




" این زندگی من است " فیلمی است از ژان لوک گدار فرانسوی.فیلمی که خصوصا به خاطر فیلمبرداری تازه و در عین حال عجیبش در زمره ی فیلم های موج نوی سینماای فرانسه قرار می گیرد و روایت گر داستان زنی به اسم نانا است که آرزوی بازیگری در سر دارد و به این خاطر از همسر و فرزندش جدا می شود تا پیگیر آرزوی شخصیش شود.آرزوی که بهایی زیاد را از او می گیرد.

در واقع "این زندگی من است " مسیری را از شرافت به سمت فساد طی می کند.اما آن چیزی که بیش از همه حائز اهمیت است نگاهی است که نانا به عنوان شخص اصلی به جایگاه و موقیت خودش دارد.موقعیتی که او خودش را تمام و کمال مسبب و مسئول آن می داند،به جای آنکه نگاهی انتقادی به موضوعات اجتماعی و حتی اقتصادی داشته باشد، و حتی بر خلاف نگاه فمینیستی عمدتا کلیشه ای که سعی در مظلوم نمایی زنان دارند و در تلاشند مردان را مسبب مصائب دنیای زنان قلمداد کنند،این خود ناناست که مدعی می شود " من مسول تمام اتفاقاتی هستم که برایم رخ می دهد".

در کنار این نگاه متفاوت ما باید به موضوع رسیدن به شهرت و ایجاد مشکل مالی ایی که از نانا فاحشه ای می سازد نگاهی جدی داشته باشیم.شاید در نگاه اول مخاطب با دیدن فیلم با این تفکر و درون مایه مواجه شویم که آنچه باعث نابودی نانا گردید، چیزی نبود جز تلاش او برای رسیدن به پول،اما به اعتقاد نگارنده تلاش او برای دست یابی به پول معلول تلاشش برای رسیدن به شهرت است که به دنبال آن شوهرش را به عنوان حامی مالیش از دست می دهد و تلاش برای رفع نیازهای مالیش او را به قهقرا می برد.

فیلم " این زندگی من است " از 12 پرده تشکیل شده که همانگونه که عنوان گردید مسیری دردناک را در رسیدن نانا به نابودی ترسیم می کند.اما آیا این تن فروشی و روسپی گریست که نابودی نانا را رقم می زند؟
جواب تلاشی است که نانا برای خروج از این چرخه ی نابود کننده می کند و سعی می کند که یکی از قوانین روسپیگری که "فروختن خود به هر کسی است که پول می دهد" را زیر پا بگذارد، چرا که بر خلاف نظر رئیسش معتقد است که این کار بر خلاف شان است و زنده بودن این بارقه ی امید که هنوز بعد از مدت ها تن فروشی در هستی نانا،وجود دارد سرانجام مرگ او را رقم می زند.چرا که او بر خلاف روند معمول سعی دارد برای رسیدن به عشقی که در همین چرخه ی نابود کننده به آن دست یافته،از سیستم مافیایی روسپی گری خارج شود،و این همان چیزیست که سیستم به هیچ وجه نمی تواند آنرا تحمل کند و سعی می کند برای نجات خود عامل مزاحم را از چرخه حذف کند.
برای درک بهتر توجه تان را به یکی از دیالوگ های درخشان فیلم جلب می کنم.دیالوگی که بین نانا و پیرمردی فهیم و اهل مطالعه دررستوران رقم می خورد.
نانا: من میدونم که چی میخوام بگم، در مورد چیزی که میخوام بگم، فکر میکنم اما وقتی لحظه حرف زدن میرسه، نمیتونم منظورمو بگم.
مرد اهل مطالعه: سه تفنگدار رو خوندی؟
نانا: نه! فیلمشو دیدم.
مرد اهل مطالعه: پورتوس، یه شخصیت بلند قد، قوی و یه کم سر به هواست. اون هرگز توی زندگیش فکر نکرده. اون باید یه بمب رو تو یه انبار زیرزمینی جاسازی کنه. اون این کارو انجام میده. بمب رو جاسازی میکنه، فتیله رو روشن میکنه و بعد شروع میکنه به دویدن و دور شدن. اما ناگهان شروع میکنه به فکر کردن.. در مورد چی؟ چطور امکانش هست که یک گام رو پیش روی گام دیگه قرار داد؟ بنابراین اون از دویدن باز می ایسته. نمیتونه ادامه بده. نمیتونه به جلو حرکت کنه. بمب منفجر میشه و زیرزمین روی سرش خراب میشه. اولین باری که اون فکر کرد، اون رو به کشتن داد.

و این همان سرانجامیست که برای نانا رقم می خورد.اندیشیدن و حرف زدن در مورد چیزی که سرانجام سرش را به باد می دهد.تلاشی نافرجام برای رسیدن به عشق.عشقی که بی شک متفاوت با عشق و عشق های قبلی خواهد بود چرا که حاصل درک و اندیشه و نگرشی است که در سیستم روسپیگری آنرا بدست آورده.درکی که سرانجام او را به این آگاهی رسانده که تنها شاد بودن و پول داشتن و پوشیدن لباس هایی زیبا کافی نیست.گویی در نبود عشق همه ی چیزهایی که او برای رسیدن به آنها در تلاش بوده بی نتیجه است.درست مثل نتیجه ی عشق میان او و معشوقش.عشقی که شکست در تحقق آن،گواهیست بر واقعی بودن آن.




نوع مطلب : نقد و بررسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




لالایی برای شیطان
تذکر:با توجه به افشای گره های اصلی داستان فیلم در این نوشته،خواندن آن را برای کسانی که هنوز این فیلم را ندیده اند و می ترسند جذابیت داستان برایشان از دست رود توصیه نمی شود.


بچه رزماری را شاید نشود بهترین فیلم پولانسکی دانست اما بی شک می شود به آن لقب پر حاشیه ترین فیلم در کارنامه ی سینمایی این کارگردان لهستانی داد.فیلمی که در بین ده فیلم وحشتناک و شیطانی تاریخ سینما قرار دارد.حال اگر با خواندن واژه ی وحشتناک به یاد آثار مشهور این ژانر که پر است از لحظه های خشنوت آمیز همراه با خون می افتید،کاملا در اشتباهید.اما به این اوصاف چه عامل یا عواملی بچه رزماری را به فیلمی وحشتناک مبدل می کند؟
جواب را بی شک باید در محتوای این فیلم و فیلمنامه ی پر تعلیق این اثر جستجو کرد.
فیلمنامه ای که با داستانی آشنا و تکراری در اکثر فیلم های ترسناک آغاز می شود.زوجی جوان در راه یافتن خانه ای برای اسکان، سرانجام به خانه ای آپارتمانی می رسند که با سکونتشان در آن، داستان و تعلیق های آن آغاز می شود.

از بین دو شخصیت اصلی،رزماری (میا فارو) زنی خانه دار است و گای (جان کاساوتیس) بازیگریست نه چندان مشهور که بزرگترین افتخاراتش بازی در دو سریال و حظور در فیلم های تبلیغاتی تلوزیویست.نقش هایی که مثل انتخات لوکیشن فیلم (خانه ای آپارتمانی) انتخاب هایست هوشمندانه و هدفمند، چرا که شغل خانه داری رزماری همان چیزیست که به تقویت حس مادرانه ی او کمک می کند، و در مقابل شغل بازیگری گای قرار دارد که به نوعی بهترین دلیل " مدرن " است، برای حرص و زیاده خواهی ایی که همه چیز را به سمت نابودی سوق می دهد.

بعد از اسکان زوج در خانه، آشنایی آنها با همسایه های مسن آپارتمان یعنی مینی و رومن کستوت است که این آشنایی آغازی می شود برای وقوع حوادث اصلی داستان.

تا اینجای کار که هیچ چیز ترسناکی وجود ندارد اما داستان سرانجام از آنجایی به پرده ی دومش می رود که رزماری در خواب می بینید که توسط موجودی ترسناک به او تجاوز می شود و چند روز بعد،شنیدن خبر بارداریش توسط دکتر هیل،سرانجام او را به نیاز دراماتیکی که شدیدا خواهان رسیدن به آن بوده (بچه دار شدن) می رساند،اما این موضوع به ظاهر خوشحال کننده آغازیست بر توطئه های بی پایانی که در نهایت تاثیری مخرب و ماندگار بر مخاطبش باقی می گذارد.

رزماری در طول دوران بارداریش با دردهای زیادی مواجه می شود تا اینکه سرانجام در انتهای پرده ی دوم پر از تعلیق،به او می گویند که بچه اش سقط شده و از دست رفته،اما هم مخاطب و هم رزماری می دانند که این حقیقت ماجرا نیست و سرانجام با اصرار و پافشاری زیادش،رزماری در میان گروه شیطان پرست، سرانجام با فرزندش مواجه می شود.فرزندی که در گهواره ای کاملا سیاه و در حالی که صلیبی بصورت وارونه بالای آن آویزان است،خوابیده.رزماری با آرزوی دیدن فرزند خودش و گای به بالین گهواره می رود اما خیلی زود دنیای تصوراتش نابود می شود و این سوال را مطرح می کند .
رزماری:چرا چشماش این شکلیه؟
و جوابی که رومن به عنوان رهبر شیطان پرستان به او ( ما ) می دهد،جوابیست کوتاه برای تمام سوالت بی جواب داستان.
رومن:چشماش به پدرش رفته
و درست در همین جاست که بسیاری از کاشت های داستانی از قبیل درد زیاد و تحلیل جسمانی رزماری،برداشت می شود.شاید مهترین چیزی که مخاطبین با نزدیک شدن داستان به پایان، به آن فکر کنند آن باشد که " سرانجام عکس العمل " رزماری در قبال خیانتی که همگی خصوصا شوهرش برای رسیدن به شهرت و ثروتی بیشتر،در حق او کرده اند چیست؟آیا او همانگونه که در کیوسک تلفن اشاره می کند همه ی آنها را خواهد کشت؟
جواب نه است.
حال چه چیزی باعث چشم پوشی او از این همه خیانت می شود؟
جوابش را باید در حس درونی و احساس مادرانه ای جست که علارغم همه ی آن مشکلات غیر قابل تصور، باز برای آرام کردن "بچه ی شیطان"،بر همه ی آن خیانت ها و دروغ ها می چربد و سرانجام با لالایی مادرانه ای که فیلم آغاز شده بود،همه چیز به پایان می رسد.پایانی که به ظاهر تنها پایانیست بر همه چیز و در واقع آغازیست بر خیلی از اتفاقات وحشتناک.

اتفاقاتی وحشتناک که عمده ی آنها در قالب سوالاتی همچنان در ذهن مخاطب باقی می مانند.
سوالاتی از قبیل اینکه چرا شیطان رزماری که زنی است مذهبی و کاتولیک (توجه شود با شب زفاف شیطان با رزماری که کارگردان نماهایی از کلیسای کاتولیک را نشان می دهد) را برای به دنیا آوردن و ظاهرا پرورش فرزندش انتخاب می کند؟
و یا اینکه همانگونه که درشت بر صفحه ی مجله ی تایمز نقش می بنند " آیا خدا وجود دارد؟ "
و شاید دلیل ترسناک بودن این فیلم بر گردد به همین سوالاتی که با وجود خاتمه ی فیلم، "تاثیری ماندگار " بر روح و روان مخاطبش بر جای می گذارد.تاثیری که شاید چندان بی دلیل با حادثه ای وحشتناک که در عالم واقعیت برای همسر پولانسکی رقم می خورد نباشد.

حادثه ی قتل هولناک شارون تیت همسر پولانسکی به دست 4 عضو از خانواده ی منسن.که تیت در شبی در حالی که 8 ماهه باردار بوده توسط اعضای خانواده ی منسن با 100 ضربه ی چاقو به قتل می رسد و این اتفاق به شدت تلخ،تاثیری مخرب بر روح و روان پولانسکی بر جای می گذارد.همانگونه که خود او با خلق بچه رزماری چنین تاثیری را بر روح و روان مخاطبش گذاشته بوده.دو حادثه ی دردناک و وحشتناک که چندان نمی تواند بی تاثیر از هم باشند.شاید همان تاثیری که خانواده ی منسن از دیدن فیلم بچه رزماری می گیرند،دلیلی باشد برای به قتل رساندت تیت.





نوع مطلب : نقد و بررسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




تئوری گام به گام



کتاب تئوری های فیلمنامه در سینمایی داستانی اولین کتاب تالیفی در تاریخ سینمای ایران است که بصورت علمی و آکادمیک به مقوله ی آموزش متدودهای فیلمنامه نویسی می پردازد.کتابی جامع و به شدت تاثیر گذار که به خوبی همپای تئوریه های مولف های بزرگ فیلمنامه نویسی همچون سید فیلد و لیندا سیگر و رابرت مک کی،مراحل گوناگون تئوری خود را عنوان می کند.چیزی که بیش از همه در این کتاب کمک کننده است استفاده از مثال هایی شناخته شده فیلم هایی سینمایی از جمله " تلما و لوئیز و سکوت بره ها و زن زیبا و پیانو " به عنوان نمونه هایست که مراحل گوناگون تئوری گام به گام بر اساس آنها تشریح می شود و به درک هرچه بهتر فرایند فیلمنامه نویسی مخاطب کمک می کند.در کنار این موضوع کمک کننده ،بررسی و نقد نظریه های سید فیلد به عنوان شناخته شده ترین فرد در حوزه ی فیلمنامه نویسی و بررسی اشکالات و نواقص نظریه ی او چیزی است که کتاب تئوری های فیلم ناممه شاهپور شهبازی را به اثری متفاوت مبدل می کند.
حال در این مقاله سعی گردیده نگاهی گذار و تیتر وار به گام های این تئوری داشته باشیم و امید است این نوشته ی کوتاه، سرآغاز و انگیزه ای باشد برای عزیزانی که تا به حال این کتاب فوق العاده موثر را مطالعه نکرده اند.
نکته:تمامی مطالبی که در ادامه می آید برگرفته شده از کتاب " تئوری های فیلمنامه در سینمای داستانی نوشته ی شاهپور شهبازی از انتشارات نشر چشمه" است که امید است برای استفاده جامع از مطالب فوق العاه ای این کتاب،دوستان منبع اصلی را خریداری کنند تا بتوانند از مفاهیم فوق العاده ای این کتاب، نهایت استفاده را ببرند.
.....
تئوری گام به گام شاهپور شهبازی در 17 گام جا گانه اما به شدت مرتبط با هم تشکیل گردیده که عبارتند از:

اول:گام زیر سازی
مهمترین هدف:معرفی و پیریزی مهمترین خصلت های ثابت شخصیت.
کمبود قهرمان:قهرمان در شروع فیلم از کمبودی رنج می برد که باید بر آن فائق آید.این کمبود همچنین پاشنه ی آشیل قهرمان هم محسوب می شود.

دوم:گام کاتالیزور
هر داستان خوبی از نظم به طرف هرج و مرج می رود(مثال آشنای انداختن سنگ در حوض آب) و در گام کاتالیزور نظم پوشالی زندگی قهرمان داستان به هم میریزد.مک کی حادثه ی محرک را معادل کاتالیزور می داند و معتقد است که حادثه ی محرک توازن نیروها را در زندگی قهرمان به شدت بر هم می زند.در گام اول لحن و زمان و مکان و ژانر و قهرمان اصلی معرفی می شود و سپس در گام کاتالیزور وقوع یک حادثه نظم موجود را دچار تحولی اساسی می کند.در سطح پیرنگ بیرونی این رویداد مهمترین واقعه ی فیلم محسوب می شود.بعد از گام کاتالیزور تماشاگر مانند ماهی است که به قلاب نویسنده افتاده پس باید دلیل نویسنده یک قلاب بسیار خوب باشد.مهمترین ویژگی گام کاتالیزور اتفاقی است که با نیاز ناخودآگاه منظر قهرمان اصلی و جراحت پیش داستان ارتباط دارد.در سطح پیرنگ درونی گام کاتالیزور نقش گام زیرسازی در پیرنگ بیرونی دارد.

سوم:گام پیشروی
در سطح پیرنگ بیرونی باید به نتایج و عواقب گام کاتالیزور پرداخت.در این سطح معمولا اولین پیرنگ فرعی هم شروع می شود که تا قبل از گام شانزدهم یعنی نقطه ی اوج باید به پایان برسد.در سطح پیرنگ درونی ویژگی این گام افزایش ترس است.مکانیسم دفاعی قهرمان در مقابل این افزایش ترس تاکتیک انکار است.ویژگی دیگر این گام در سطح پیرنگ بیرونی سرگردانی تا قبل از نقطه عطف اول است.

چهارم:گام بحران
ویژگی اصلی این گام آمادگی قهرمان به کمک مشاور برای پذیرس مسولیت است.این آمادگی در قالب اطلاعات و آموزش به قهرمان صورت میگیرد.مک کی بحران را پیش بینی آمیخته با عدم اطمینان تعریف می کند.کلمه ی بحران در زبان آلمانی نقطه ی اوج بیماری است.پس از نقطه ی اوج یا وضعیت بیمار وخیم تر می شود و یا رو به بهبود می رود.حال پس از پیروزی و گذشتن از بحران قهرمان زنده می شود و دیگر نمی تواند همچون گذشته زندگی گند.این نقطه ی تغیر موقعیت قهرمان آغازیست برای ورود به گام بعدی.گام نقطه ی عطف.این گام همچنین به معنای عمیق شدن رابطه هاست.مثل عمیق شدن رابطه ی کلاریس و لکتر و یا کمک لوئیز به تلما برای اتخاذ تصمیمی مهم که آینده آن ها را شکل خواهد داد.

پنجم:گام نقطه ی عطف اول
بعد از این نقطه دیگر هیچ راه بازگشتی نیست و تنها یک گزینه جلوی روی قهرمان قرار دارد و آن حرکت روبه جلوست.در نقطه ی عطف رویدادی غیرمنتظره رخ می دهد که جهت ماجراهای فیلم را تغیر می دهد.نقطه ی عطف می تواند در قالب یک حادثه و یا اطلاعات رخ دهد.لیندا سینگر پنج ویژگی مهم را برای نقطه عطف قائل است:تغیر جهت داستان به سمت دیگر.تکرار سوال مرکزی.بالا رفتن خطر.پیش بردن ماجرای فیلم به طرف پرده ی دوم و گشودن میحیطی نو تا از زاویه ای تازه به ماجراهای فیلم نگاه کرد.مک کی چهار ویژگی را معتقد است:غافلگیری،کنجکاوی شدید،آگاهی و مسیرتازه.

ششم:گام زخم موقعیت
زخم سه معنای متفاوت دارد:یکی زخم گلوله و یا شمشیر.دیگری اشاره به جراحت پیش داستان قهرمان و سرانجام تجربه ی تحقیر و توهین است.این گام آغاز پرده ی دوم است.پرده ای که در آن به طرف خود قهرمان و شناخت دنیای درونی و نیازها،انگیزه ها و چرای های زندگی قهرمان داستان معطوف شود.به همین دلیل مهمترین اطلاعات داستانی که منطق حرکت شخصیت را نشان دهد در این پرده افشا می شود.

هفتم:گام تمرکز بر رابطه
توجه اصلی این گام معطوف به پیرنگ درونی و توجه به قلمرو احساسی فیلم.سه ویژگی مهم این گام:ماجراهای پی رنگ اصلی به پس زمینه رانده می شوند.برای قهرمان این فرصت ایجاد می شود که با دیدی متفاوت جهان را ببیند و سرانجام این سوال برای قهرمان ایجاد می شود که تا چه میزان و به چه کسی می تواند اعتماد کند و آیا در این اعتماد سربلند خواهد شد؟
در این گام افشای اطلاعات کمی از گذشته شخصیت ها از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است.

هشتم:گام هشدار
در این گام توسط یک کنش و یا دیالوگ یا ماجرا به قهرمان و همزمان تماشاگر هشدار داده می شود که داستان اصلی را فراموش نکند.توجه هات باز به پیرنگ بیرونی معطوف می شود.

نهم:گام تکامل و رشد رابطه ی قهرمان اصلی
در سطح پیرنگ بیرونی این گام مربوط به رشد ربطه ی قهرمان و آمادگی برای رسیدن به نقطه ی اوج در رابطه ی عشقی است.و در سطح پیرنگ درونی به مانند آمادگی روحی و درونی برای پذیرش خظرات گام نقطه ی میانی ست.ماجراهای فرعی یا به پیشبرد پیرنگ اصلی کمک می کنند و یا به پیچیده تر شدن آن.

دهم:گام نقطه ی میانی
پرده ی دوم شامل گره افکنی و گشایش است.
ماجراهای فیلم در این گام خط موج جدیدی خواهد گرفت که در آن قهرمان با بزرگترین بحران زندگی اش مواجه می شود.نقطه ی میانی خود از دو مرحله ی بحران و نقطه عطف ساخته شده.در گام بحران در سطح پیرنگ درونی قهرمان دچار درماندگی می شود.قهرمان دچار یک مرگ ذهنی می شود که به دنبال آن دوباره متولد می شود.

یازدهم:گام اعماق
در این گام و در سطح پیرنگ بیرونی باید به عواقب و نتایج نقطه ی میانی پرداخت،و منظور از اعماق نشان دادن عواقب نقطه ی میانی است.در سطح پیرنگ درونی قهرمان دچار تحولی اساسی می شود که باید ثابت کند که تغیر کرده.

دوازدهم:گام قطبی شدن ارزش ها
در این گام پندار یا خیال واهی قهرمان در هم شکسته می شود.قهرمان ناامیدانه آخرین تلاش هایش را می کند که این تلاش حوادث را به طرف نقطه ی عطف دوم می برد.

سیزدهم:گام نقطه عطف دوم
همان ویژگی های نقطه عطف اول در رابطه با این گام هم وجود دارد اما از نظر تئوری گام به گام مهمترین ویژگی این گام عکس العمل قهرمان داستان در قبال قطبی شدن ارزش هاست.اما ویژگی هایی که مختص این گام است عبارتند از:
معامله قهرمان برای یافتن راه حل سوال مطرح شده در گام کاتالیزور.ماموریتش تمام نشده اما زمان رو به انتهاست(افزایش تعلیق).قهرمان داستان باید روی هدف اصلی اش متمرکز شود و قهرمان تکلیفش را در مقابل دو ارزش متضاد مشخص کند.

چهاردهم:گام آرامش قبل از توفان
بطن دراماتیک در سطح پیرنگ بیرونی در پرده ی سوم" نتایج تصمیم قهرمان" و در سطح پیرنگ درونی "اثبات تغیر" است.در این گام وزن ماجرا از پیرنگ اصلی به سمت پیرنگ فرعی تغیر می کند و باید به پیرنگ فرعی پاسخ داده شود تا در گام بعدی توجه به پرسش اصلی داستان معطوف شود.

پانزدهم:گام فاجعه
ویژگی مهم این گام در سطح پیرنگ بیرونی طرح مجدد سوال مرکزی فیلم در گام کاتالیزور است و ویژگی بعد عکس العمل و پاتک ضد قهرمان به اهداف قهرمان است.در این گام همه چیز تمام شده فرض می شود(همه چیز از دست رفته).از ویژگی های مهم این گام فشرده شدن زمان است.صحنه های کوتاه همراه با موانع بزرگ جهت افزایش تعلیق داستان.

شانزدهم:گام نقطه ی اوج
سید فیلد و سیگر این گام را تحت عنوان گره گشایی معرفی می کند.گره گشایی از سوالات بی جواب.اما مک کی نقطه اوج را به بزرگترین و اصلی ترین قسمت هر داستان تشبیه می کند.
در تئوری گام به گام نقطه ی اوج بیانگر نگاه نویسنده به موضوع فیلم است.این گام در اکثر مواقع انتخاب بین مرگ و زندگی است.دوئل مشهور در فیلم های وسترن در این گام انجام می شود.
در سطح پیرنگ درونی روز رهایی از ترس است.

هفدهم:گام جمع بندی
گام آخر نتیجه ی نقطه ی اوج داستان است.

توجه:برای مطالعه دقیق همراه با جزئیات این تئوری به کتاب "تئوری های فیلمنامه در سینمای داستانی از شاهپور شهبازی از انتشارات نشر چشمه" مراجعه گردد.75





نوع مطلب : معرفی و نقد و بررسی کتاب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




زندگی،مرگ و کابوس های بی پایان


دیدن آثار اینگمار برگمان سوئدی، آدم را دچار چالش های اساسی می کند.
برگمان با پرسونا نقاب از چهره ی واقعی زنی هنرمند بر می دارد،در توت فرنگی های وحشی یک عمر زندگی موفق یک پزشک را به چالش می کشد،در فریادها و نجواها دردهای روحی و جسمی کاملا زنانه ای را کالبد شکافی می کند،با مهر هفتم نگاهی به قدرت نمایی و تاثیرگذاری مرگ در هیبتی انسانی می کند و سرانجام با شاهکار بی بدلیلش یعنی فانی و الکساندار چالشی همیشگی در آثار را دنبال می کند.چالشی به نام خدا.
دوست دارم برای بررسی فیلم فانی و الکساندر،فیلمی که می شود دهها صفحه متن در رابطه اش،چه از لحاظ محتوایی و چه از لحاظ فرمی نوشت را در حد و توانم در نگاهی کوتاه از نظر بگذرانم.

به عقیده ی نگارنده فیلم از سه قسمت اساسی تشکیل گردیده.
قسمت اول:خودنمایی زندگی
قسمت اول مربوط به جشن کریسمس می شود.جشنی که شکوه خانواده ای ثروتمند را به زیبا ترین شکل ممکن به تصویر می کشد.جشنی که به آرامی ما را با جنبه های گوناگون مکانی و شخصیتی شخصیت های داستان آشنا می کند و پایه ای قدرتمند برای ساختن قسمت های دیگر اثر شکل می دهد.قسمتی که در آن همه چیز خوب است.همه با خوشحالی غیر قابل توصیفی در حال خوش گذرانی هستند و در این راه قاب های هوشمندانه برگمان همراه با رنگ آمیزی شاعرانه و فوق العاده قدرمند صحنه های گوناگون،تاثیری به شدت ماندگار را بر ذهن و روح مخاطبش حک می کند.اما کسی که حداقل شناختی از جهان بینی برگمان داشته باشد می داند که به زودی این همه زیبایی با چیزی قدرتمند به چالش کشیده خواهد شد.و به راستی که چه چیزی قدرتمند تر از مرگ که بتواند آن همه سر زندگی و شور و نشاط خیره کننده را در جا ببلعد.

قسمت دوم:قدرت نمایی مرگ
کارگردانی پستی و بلند ی های قسمت دوم فیلم را مثل خیلی از فیلم های دیگر برگمان،مرگ به عهده دارد.مرگی که با گرفتن جان پدر فانی و الکساندر،سر زندگی قسمت اول را دچار چالشی اساسی می کند.هر چیزی که نشانی از سرزندگی را دارد از بین می رود.از لباس ها و در و دیوار رنگی گرفته تا اتفاقات خوب و خوشحال کننده .و سرانجام شیطان واقعی داستان در قالب جسمانی اسقف بزرگ شهر نمایان می شود.مردی که علی رغم بر تن داشتن لباسی که یادآور کلیسا و خداست،نمود عینی و بارز شیطان به شمار می رود.مردی که به کاووس دردناک فانی و الکساندر و مادرشان تبدیل می شود و زندگی زیبایشان را به جهنمی دردناک مبدل می کند.چیزی که بیشتر از آنکه رنگ و بویی واقعی داشته باشد به نظر تصویه حساب شخصی خود برگمان با دین و مذهب و کلیسا و خدا به شمار می رود.
اما سوال اساسی ای که در اینجا مطرح می شود آن است که واقعا هدف از ترسیم چنان هیولایی در نیمه ی دوم فیلم چیست؟به چالش کشیدن روش هایی اجرایی کلیسا و یا انکار و نفی خدا؟
دوست دارم به یکی از دیالوگ های تاثیر گذار فیلم که از زبان الکساندر عنوان می شود اشاره کنم.در اواخر فیلم در صحبتی که الکساندر با روح پدرش دارد به او می گوید:
پدر:چی شده الکساندر؟
الکساندر:چرا نمیری پیش خدا و ازش نمی خوای که کشیش رو بکشه...و یا شاید خدا هیچ اهمیتی به تو یا ما نمیده؟...شکل واقعی خدا رو اونو دیدی؟...نه یه شکلی که یه حروم زاده (کشیش)تو ذهنش داره
و این متنی است که تا حدود زیادی(نه بصورت قاطع) تکلیف مخاطب را با نقدی که برگمان به دنبالش هست را مشخص می کند.به چالش کشیدن یک شخص و نقد اعمال و کردار او به جای تصمیم گیری قاطع در رابطه با خداوند.او به نوعی می خواهد بگوید که کلیسا به دنبال القای معنا و مفهومیست که هیچ سنخیتی با حقیقت ندارد تا از این طریق به جای نفی خدا،اندشه هایی را نقد کند که به نام خدا دارند هر خیانتی را مرتکب می شود.به اسم خدا حکم صادر می کند و به اسم خدا کتک می زند.به اسم خدا تطهیر می کند و به اسم خدا عقده های درونی و بیمارگونه اش را بر سر پسر بچه ای خالی می کند.
اما همینطور که عنوان کردم برگمان این گفته ها را بصورت قاطع عنوان نمی کند و همیشه جای شکی را برای رسیدن به قطعیتی قابل استناد باقی می گذارد.
چند دقیقه بعد در جواب به سوالی که یکی از شخصیت های فیلم در رابطه با تاثیر گذاری و وجود خدا می پرسد الساندر می گوید:"اگر خدایی وجود دارد ..."و همین چند کلمه جای شکی را باقی می گذارد که تا حدود زیادی همه چیز را زیر سوال می برد.

قسمت سوم:کابوس های بی پایان
در این قسمت پس از مرگ کشیش، به ظاهر همه چیز به حالت قبلیش بر می گردد.همان رنگ های شاد و لبخندهایی که بر صورت شخصیت ها در قسمت اول وجود داشت باز می گردند و هنرنمایی می کنند اما با یک تفاوت اصلی و آن اینکه تجربه ی تلخی که الکساندر به عنوان شخصیت اصلی داستان از سرگذرانده در قالب عقده و ترسی درونی تا ابد به همراهش خواهد بود و برگمان برای تاید این گفته باز کشیش را به داستان بر می گرداند،البته این بار این روح کشیش است که این قول را به الکساندر می دهد که هیچ گاه دست از سرش بر نخواهد داشت و این بار در دنیایی که هیچ نابودی هم بر آن متصور نیست تا ابد او را به چالش خواهد کشید و این چیزی است که می تواند برای الکساندر خالق کابوس های بی انتهایی باشد،همانگونه که طبق گفته های گوناگون، در موقعیتی تقریبا مشابه در دنیای واقعی برای خود برگمان ایجاد گردیده بوده.




نوع مطلب : نقد و بررسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   
 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو